تبليغاتX
رودی تا بهشت - وبلاگ دکتر شریف قاسمی
فرهنگ مشترک ایران و هند


نوشته شده توسط شریف قاسمی در ساعت 15:46 | لینک  | 

حديثِ سعدي در مجالس و سخنانِ عرفاي هند

شريف حسين قاسمي*

بعد از وفات، تربت ما در زمين مجوي

در سينه‌هاي مردم عارف مزار ماست

مفهوم اين بيت سعدي شيرازي (م: 690 ه‍) عين حقيقت است. در اين مقاله توضيح مختصري داده مي‌شود كه عرفاي هند، سعدي و شعر سعدي را تا حدّي دوست مي‌داشتند كه در هر مجلس عرفاني شعر اين شاعر بزرگ فارسي، خوانده مي‌شد و هم آواز خوانان در مجالسِ سماعِ عرفا غزلياتِ سعدي را به لحن مخصوصي مي‌خواندند و حضار مجلس را به وجد و حال مي‌آوردند. چنانچه به اين طريق به اثبات مي‌رساندند كه اگر كسي جوياي تربت سعدي است، بايد سينه‌هاي عرفا را بكاود كه در آنجا سعدي با غزلياتِ پرشور خود هميشه زنده است.

بايد يادآور شد كه از ديرباز ارتباط تفكيك ناپذيري ميان صوفيانِ هندي و ايراني وجود داشته است[1]. همچنين آثار منظوم شعراي ايراني مانند عراقي، سنايي، عطّار، سعدي، حافظ و بعضي از شاعرانِ ديگر در مجالس سماعِ عرفاي هندي خوانده مي‌شدند. اين آثار، آگاهي معنوي و وجد شنونده را افزون مي‌ساختند.

عارف نامدار هندي خواجه نظام‌الدّين اوليا ملقّب به محبوب‌الهي (م: 725/ 1325) خليفة ارشد شيخ فريدالدّين گنج شكر[2] از جمله عرفاي سلسلة چشتي است كه براي ترويج و گسترش مكتب عرفان خود تلاشهاي خالصانه‌اي را به عمل آورد. ايشان مريدان و خلفايي را تربيت كردند و آنها را به گوشه و كنار هند فرستادند كه خانقاه‌ها را احداث نمايند و به تبليغ و ارشاد بپردازند.

اين عارف معروف چشتي به شعر فارسي به ويژه شعر سعدي شيرازي علاقة خاصّي داشت. اين عارفِ شعر دوست ابيات بي‌شماري را از شعراي فارسي حفظ داشت و حينِ گفتگو براي تصديق و تاييد نظر خود از اين ابيات استمداد مي‌جست. او چنانكه از سخنان وي بدست مي‌آيد، ابياتي از شيخ ابوسعيد ابي‌الخير[3]، احمد جامي، عين القضاة همداني، سنايي، عراقي، اوحدالدّين كرماني، سعدي شيرازي، خواجه ابواسحاق كازروني و غيره را در زمان اظهار نظر خود دربارة جنبه‌هاي گوناگون عرفان نقل مي‌كرد. گل‌چيني از كلام شعراي مختلف فارسي چنان حسبِ حال بوده كه گويا اين ابيات فارسي فقط براي استفادة ايشان سروده شده بودند. از جمله سخنانِ مشايخ هند، ملفوظاتِ خواجه نظام‌الدّين اوليا موسوم به فوائدالفواد[4] را «لايحة عمل» مشايخ چشتي مي‌خوانند[5]. فوائدالفواد، به طور يقين اوّلين اثري است كه در آن سخنانِ عارفِ هندي جمع‌آوري شده است. حسن سجزي دهلوي (م: 737/1336) شاعر معروف فارسي و مريد خواجه نظام‌الدّين اوليا، فوائدالفواد را جمع‌كرده و به قول خود او تا حدّي كه امكان داشت، در اين تلاشِ خود، زبانِ او را حفظ نموده است. مروري در فوائدالفواد اين نتيجه را مي‌رساند كه خواجه نظام‌الدّين اوليا داراي ذوق اعلاي ادبي بوده. شعر را دوست مي‌داشت و آن را «چيزي لطيف»[6] مي‌خواند. به علاوه قرائني وجود دارد كه محبوب‌الهي خودش هم مي‌توانست به فارسي شعر بسرايد[7] ولي بنابر گرفتاريهاي ديگر در زمينة عبادت و رياضت و تبليغ و ارشاد به سرودنِ شعر توجّة لازمي را مبذول نكرد. باري دورانِ گفتگو دربارة نظم و نثر، ايشان شعر را بر نثر ترجيح دادند و فرمودند:

”هر سخنِ خوب كه شنيده مي‌شود، هر آيينه ذوقي حاصل مي‌آيد و هر معني كه به نثر شنيده مي‌شود، همان سخن اگر نظم كرده سماع مي‌افتد، ذوقي بيشتر است و لحنِ خوب همين حكم دارد. هر سخنِ خوب كه شنيده مي‌شود، هر آيينه در شنيدنِ آن ذوقي حاصل آيد، امّا اگر همان سخن در لحن بشنوند، ذوقي بيشتر است“[8].

اين عارفِ هندي كه چنين حسنِ ظن دربارة شعر داشت، شعر سعدي را زياد دوست داشت. او بارها ابياتِ سعدي را در مجالسِ عرفاني خود مي‌خواند و همچنين در مجالس سماع خواجه نظام‌الدّين اوليا، با غزلياتِ سعدي حضار را به وجد و حال مي‌آوردند.

در سخنان خواجه نظام‌الدّين اوليا اسمِ سعدي دوبار برده شده است. باري خود خواجة مذكور اسم سعدي را مي‌برد و بيتي از او نقل مي‌نمايد. دوّمين بار حسن سجزي دهلوي جامع اين سخنان در تصديق و تاييد اظهارِ نظر خواجه نظام‌الدّين بيتي از سعدي را مي‌خواند و حضرت خواجه از آن ستايش مي‌كند.

خواجه نظام‌الدّين اوليا در اين ضمن كه ”سخن كه از بزرگي و صاحب نعمتي شنيده مي‌شود، آن را لذّتِ ديگر است. اگر همان سخن از ديگري شنيده آيد، چندان ذوق نمي‌دهد. پس گويي از مقامي كه آن سخن برمي‌آيد، آن به نور معرفت آراسته است“. حكايتي را نقل مي‌كند كه:

”مردي بود صالح و صاحبِ نعمت. در مسجدي امامت كردي. بعد از نماز سخني چند از كلمات مشايخ و احوال ايشان بگفتي. مستعمان را راحتي پيدا آمدي. از آن جماعت مردي بود محجوب العين (نابينا). او نيز به آن كلمات لذّت گرفتي تا روزي آن امام غايب بود. موذّن بر جاي او نشست و همچنان حكاياتِ مشايخ و حالات ايشان چنانكه از آن امام شنيده بود، گفتن گرفت. چون سخن اين موذّن در گوش آن محجوب افتاد، پرسيد كه اين سخن مشايخ و حكايات ايشان كه مي‌گويد؟ گفتند: امروز امام غايب است، موذّن بر جاي او نشسته است. اين حكايتها او مي‌گويد. محجوب گفت: ما اين كلمات از هر تردامني نخواهيم شنيد“[9].

حضرت خواجه اين حكايت را بازگو كرد و سپس اين بيت از سعدي را خواند:

به زبانِ هر كه جز من برود حديثِ عشقت

چو معامله ندارد، سخن آشنا نباشد[10]

اشاره به اين حقيقت لازم است كه اگر اين بيت سعدي از نظر خواجه نظام‌الدّين اوليا تصديق مي‌شود، خود اين حكايت و استنباط مفهومي مطابق حكايت از اين بيت، به اثبات مي‌رساند كه آنچه سعدي گفته، محض نظري نيست بلكه جنبة عملي هم دارد و سعدي چكيدة مشاهده و احساسِ حقيقي خود را در اين بيت گنجانيده بود.

چنانكه اشاره به آن رفت، در فوائدالفواد حسن سجزي دهلوي كه خودش شاعري صاحب ذوق و قريحة خاصّي بود، در فوائدالفواد بيتي از سعدي را در مجلسِ خواجه نظام‌الدّين اوليا مي‌خواند. به قول او روزي چنان اتّفاق افتاد كه در مجلس خواجه نظام‌الدّين اوليا:

”سخن در رؤيت افتاد؛ بنده عرضداشت كرد، نعمت رؤيت كه مر مؤمنان را وعده است، آن نعمت فرداي قيامت خواهد بود؟ فرمود: آري، آنگاه بنده گفت: بعد از آن كه مؤمنان چنين نعمت بينند، باز به نعمتهاي ديگر نبينند؟ فرمود كه آمده است: چون آن نعمت مشاهده كنند، چندين هزار سال در حيرت بمانند. آنگاه بر لفظ مبارك راند: سخت كوته نظري باشد كه بعده، به چيزي ديگر نگرند. بنده عرضداشت كرد كه شيخ سعدي را بيتي است و آن اينست:

افسوس بر آن ديده كه روي تو نديده است

يا ديده و بعد از تو به رويي نگرديده است[11]

خواجه ذكرالله بالخير بر اين استحسان فرمود و گفت كه نيكو گفته است[12].

مجلس عرفاني خواجه نظام‌الدّين اوليا كه در سال 711/1311 تشكيل شده بود، در آن اوّلين بيت سعدي خوانده شد، سعدي به قول معروف در سال 690 يا 696 هجري درگذشت. معني آن اين است كه تنها پانزده يا بيست سال بعد از وفاتِ سعدي، ابياتش در مجالس عرفاي مشايخ هند طنين انداز بود. همچنين معلوم است كه ابن الفوطي اوّلين نسخة ديوانِ سعدي را بعد از سي و پنج سالِ رحلتِ اين شاعر ترتيب داده بود. ديگر اين كه سعدي را اساساً شاعر عرفاني حساب نمي‌كنند ولي ابياتش در مجالس عرفاني هندي خوانده مي‌شد و اين عرفا مفاهيم عرفاني را از ابيات سعدي استنباط مي‌كردند و او را ترجمان و مفسّر انديشة عرفاني به شمار مي‌آوردند.

بعد از فوائدالفواد، احوال و آثارِ خواجه نظام‌الدّين اوليا و مشايخ ديگر چشتي در سيرالاوليا هم نسبتاً به تفصيل آمده است. همة افرادِ خانوادة سيّد محمّد بن مبارك علوي معروف به امير خورد كرماني (م: 770/1368) مؤلّف اين تذكرة معتبر عرفاي چشتي مربوط به سلسلة چشتي بودند و خود مؤلّف از جمله مريدان خواجه نظام‌الدّين اوليا بود. امير خورد كرماني خودش شاعر و فوق‌العاده شعر دوست بود. او صدها بيت از شعراي فارسي را در لابلاي اين تأليف خود حسب حال نقل كرده است و تعدادِ زيادي از آنها ابياتِ سعدي هستند كه ترجمانِ علاقه‌مندي فراوانِ نويسنده با سعدي و شعر اوست.

در اينجا بايد عرض شود كه علاوه بر امير خورد كرماني دو شاعر نامدار فارسي ديگر، طوطيِ هند امير خسرو دهلوي و مير حسن سجزي دهلوي مريد خواجه نظام‌الدّين اوليا بودند. هر دو ايشان از سبك سعدي پيروي مي‌كردند و حتّي حسنِ سجزي را «سعدي هند» مي‌خوانند. به طور يقين اين پيروي از سبك سعدي، يكي از علل آن تعلّق خاطر پير و مرشد آنها با شعر سعدي است. بي‌مناسب نيست اگر اشاره به اين امر گردد كه معاصرانِ خسرو و حسنِ دهلوي متوجّه بودند كه اين دو شاعر مي‌خواهند از سعدي تقليد نمايند ولي به قول شيخ نصيرالدّين چراغ دهلي (م: 757/1556) خليفة ارشد خواجه نظام‌الدّين اوليا، ”امير خسرو و امير حسن، بسيار خواستند كه به طريق خواجة سعدي بگويند، ميسّر نشد“[13].

چراغ دهلي علّت اين عدم موفقيت خسرو و حسن در پيروي از سعدي را هم خاطر نشان ساخته است و آن حايز اهميّت است زيرا كه چراغ دهلي سعدي را شاعري صاحب ذوق عرفاني و حال مي‌دانست. او گفته است: ”خواجه آنچه گفته از سر حال گفت“[14].

امير خورد كرماني حدّاقل هشتاد بيت سعدي را در خلال مطالب مختلف در سيرالاوليا گنجانيده و علاوه بر اين حتّي حكايتي از گلستان را هم در اين اثر خود آورده است. او خواه احوال مشايخ چشتي را بنويسند خواه فضايل و تعليمات و عقايد آنها را به رشتة نگارش آورد، ابياتِ مناسب حال از سعدي نثر اين اثرش را زيب و زينت و جنب و جوشي بخشيده است. ابيات سعدي چنان با سبك و سياق مطالب سيرالاوليا مناسب افتاده‌اند كه گويا سعدي از پيش براي تصديق نظرهاي اين مؤلّف شعر سروده بود و امير خورد كرماني هر وقت كه لازم مي‌دانست، از آنها گلچيني مي‌كرد.

پيش‌آمدهايي چند در سيرالاوليا نقل شده كه ترجمانِ علاقة زياد خواجه نظام‌الدّين اوليا با شعر سعدي است. امير خورد كرماني نوشته است كه روزي در منزل پدر او مراسم پذيرايي از طرف امير خسرو برگزار گرديد. خواجه نظام‌الدّين اوليا و بزرگانِ ديگر در اين مراسم شركت نمودند. به اين مناسبت مجلس سماع هم برگزار گرديد. قوّالي به نام بهلول غزلي از امير حسن سجزي دهلوي جامع فوائدالفواد را خواند. سپس طوطي هند امير خسرو دهلوي به خواندنِ غزلي از خود پرداخت. او فقط مطلع غزل خود را خوانده بود كه متوقف شد و به زودي غزلي از سعدي شيرازي را شروع كرد كه مطلع‌اش اينست:

معلّمت همه شوخي و دلبري آموخت

جفا و ناز و عتاب و ستمگري آموخت

به قولِ امير خورد كرماني، خسرو اين غزل را به لحن رقّت‌آميزي خواند.

خسرو، اوّل مي‌خواست غزل خود را بخواند ولي تنها مطلع آن را تقديم نموده بود كه به خواندنِ غزلي از سعدي شيرازي پرداخت. علّتش چه بود؟ از خود خسرو سؤال كردند كه ”هر بار غزل خود مي‌خواني، بسته مي‌شوي“. خسرو پاسخ داد: چندان معني هجوم مي‌آورد كه در ضبط آن حيران مي‌شوم[15].

علّتي وجود ندارد كه اين پاسخ خسرو را نپذيريم ولي باز هم اين مسئله را مي‌توان از زاوية ديگري بررسي كرد. تصوّر بفرماييد كه مجلس سماع برگزار مي‌شود، خواجه نظام‌الدّين اوليا همراه با بزرگان ديگر در اين مجلس حضور دارند، خسرو مي‌خواهد غزلي بخواند. شمارِ احسانات شيخ نظام‌الدّين بر گردن خسرو حدّ و حسابي ندارند. اين حضرت نظام‌الدّين اولياست كه زندگي خسرو را رنگ خاصّي بخشيده است. حتّي در زمينة شعر هم از او راهنمايي گرفته است[16]. امير خورد كرماني تنها مطلع آن غزل سعدي را در سيرالاوليا نقل كرده است ولي چون اين غزل كامل را مي‌خوانيم، انتخاب اين غزل را بايد موردِ ستايش قرار دهيم. خسرو حتماً احساس كرده بود كه چه بهتر از اين كه او احساسات تشكّر و امتنان خود را براي لطفهايي كه خواجه نظام‌الدّين اوليا به او مبذول داشته است، به زبان شاعري كه موردِ پسند خواجه نظام‌الدّين است، اظهار كند. تحوّلِ بزرگي كه نعمت وابستگي با اين مرشد در زندگيش ايجاد كرده بود، و نعمتهايي كه چشم كرم مرشد به دستِ طلب او بخشيده بود، آنها را بشمرد. نظر به اين سابقه، بعضي ابيات اين غزلِ سعدي را مي‌خوانيم:

معلّمت همه شوخي و دلبري آموخت
هزار بلبل دستان سراي عاشق را
برفت رونق بازار آفتاب و قمر
مرا به شاعري آموخت روزگار آن گه
بلاي عشق تو بنياد زهد و بيخ ورع
دگرنه عزم سياحت كند نه ياد وطن
من آدمي به چنين شكل و قد و خوي و روش

جفا و ناز و عتاب و ستمگري آموخت
ببايد از تو سخن گفتن دري آموخت
از آن كه ره به دكانِ تو مشتري آموخت
كه چشم مستِ تو ديدم كه ساحري آموخت
چنان بكند كه صوفي قلندري آموخت
كسي كه بر سركويت مجاوري آموخت
نديده‌ام مگر اين شيوه از پري آموخت

چنين بگريم ازين پس كه مرد بتواند

در آب ديدة سعدي شناوري آموخت[17]

امير خورد كرماني پيش‌آمد ديگري را هم بازگو كرده است كه نشانگر علاقه‌مندي خواجه نظام‌الدّين اوليا با شعر سعدي و تأثير خوشگوار آن بر طبع خواجه است. او مي‌نويسد:

مجلس سماع برگزار شد، خواجه نظام‌الدّين اوليا بنابر ناراحتي كه داشت، روي تخت خواب نشسته بود. حسنِ پيهدي قوّال كه به صورت و سيرتِ صوفيان بود[18]، اين مقطع غزل سعدي را خواند:

سعدي تو كيستي كه در آيي درين كمند

چندان فتاده‌اند كه ما صيد لاغريم[19]

اين آواز خوان به قول امير خورد كرماني ”عجب قوّالي بود كه به مجرّد آنكه آغاز كردي، آتش به دلهاي عاشقان در زدي و سنگدلان را از جاي بجنبانيدي، چون آسيا بگردانيدي“[20].

خواجه نظام‌الدّين اوليا چنان تحت تأثير اين مقطعِ سعدي قرار گرفت كه گريه سرداد. اقبال خادم خاص خواجه در پهلوي ايشان ايستاده بود. او از پارچة نازكي تكّه‌ها را مي‌دريد و به خواجه مي‌داد. او اشكهاي خود را با اين تكّه‌ها خشك مي‌كرد و آنها را به سوي قوّال مي‌انداخت. كيفيتي كه با سماعِ اين غزل بر خواجه نظام‌الدّين اوليا طاري شد، امير خورد كرماني در توضيح آن هم از اين قطعة سعدي استمداد جسته است:

ناودانِ چشم رنجورانِ عشق
شاد باش اي مجلسِ روحانيان

گر فرو ريزند، خون آيد به جوي
تا خورند اين مي كه من مستم به بوي
[21]

چنانكه قبلاً اشاره به آن شد، خواجه نظام‌الدّين اوليا ابيات زيادي از اشعار سعدي را حفظ داشت و حين گفتگو از آنها حسب حال استفاده مي‌كرد. معمول چنان بود كه حضرت خواجه براي اداي نماز جمعه به مسجد كيلوكهري تشريف مي‌برد. باري هوا گرم بود و در فصل تابستان در دهلي به قول شيخ نصيرالدّين چراغِ دهلي خليفة ارشد خواجه نظام‌الدّين اوليا:

آتش مي‌بارد، زمان زمان تشنگي اثر مي‌كند[22]

حضرت خواجه به همين مسجد مي‌رفت و روزه هم گرفته بود. بنابر شدّت گرما و روزه، حال خواجه خراب شد. ايشان در دكاني نشستند. در اين احوال ايشان تصوّر كردند كه اگر مركبي مي‌داشتم، سوارِ آن شده به مسجد مي‌رفتم[23]. اين تصوّر و توقّع منافي اصولِ اساسيِ راضي به رضاي الهي و قناعت تصوّف است. در آن وقت خواجه اين بيت سعدي را زمزمه كرد:

ما قدم از سر كنيم در طلب دوستان

راه به جايي نبرد هر كه به اقدام رفت[24]

خلاصه اين كه خواجه نظام‌الدّين اوليا با شعر سعدي علاقة خاصّي داشت و بنابر همين تعلّق خاطرش با شعر سعدي، چنانكه در روايتي آمده كه چون جنازه‌اش را به گورستان مي‌بردند، قوّال غزلي از سعدي را مي‌خواند كه مطلعش اينست:

سر و سيمينا به صحرا مي‌روي

نيك بدعهدي كه بي‌ما مي‌روي[25]

اين روايت بايد معتبر باشد، زيرا عارفي كه سراسر عمر خود را با شعر سعدي بسربرد و از آن به وجد آمد، بعد از وفاتش، حاميان و پيروانِ مزاج‌شناس او، جسد خاكي او را به طنين مترنّم غزلي از سعدي به آغوشِ خاك سپردند.

سيّد محمّد گيسودراز (م: 826/1422) عارفِ ديگر معروف چشتي و خليفة شيخ نصيرالدّين چراغِ دهلي بود. ايشان علاقه‌مندي به شعر فارسي را از بزرگان خود به ارث برده بود. بايد عرض شود كه سيّد محمّد گيسودراز اوّلين عارفِ چشتي در هند است كه به تأليف و تصنيف پرداخت و آثار متعدّد عرفاني را به جاي گذاشت. او در بيشتر اين آثار براي توضيح نظر خود ابياتي از شعراي فارسي استفاده كرده است. از سخنان او هم پي مي‌بريم كه سعدي يكي از شعراي فارسي بود كه غزلهايش در مجالسِ سماعِ عرفا خوانده مي‌شد. او براي توضيح اين مطلب كه ذوق اهل سماع از يكديگر متفاوت است، پيش‌آمدي را بيان مي‌كند كه روزي هفت نفر عارف كه پدرش هم يكي از آنها بود، در خانقاهِ مولانا برهان‌الدّين به سماع پرداختند. در اين مجالس سماع هفت بيت از غزل سعدي خوانده شد و هر يك از اين عرفا بيتي از اين هفت بيت را پسنديد و تحت تأثير آن قرار گرفت و براي تكرار آن تاكيد كرد. آن هفت بيت عبارتند از:

جان دارد هر كه جانانيش نيست
هر كه را با ماه رويي سرخوشست
هر كه را صورت نبندد سرّ عشق
گر دلي داري به دلبندي بده
عارفان درويشِ صاحب درد را

تنگ عيش است آنكه بستانيش نيست
دولتي دارد كه پايانيش نيست
صورتي دارد ولي جانيش نيست
ضايع آن كشور كه سلطانيش نيست
بادشاه خوانند گر نانيش نيست

خانه زندان است و تنهايي ملال[26]

هر كه چون سعدي گلستانيش نيست

حضرت گيسودراز اين شش بيت را خواند و گفت كه هفتمين بيت از يادم رفت است. اين غزل سعدي بجز اين شش بيت، چهار بيت ديگر هم دارد كه بدين قراراند و نمي‌دانيم كه آن كدامين بيت است كه در اين مجلس سماع خوانده شد و از ياد حضرت گيسودراز رفته بود:

كامران آن دل كه محبوبيش هست
چشم نابينا زمين و آسمان
ماجراي عقل پرسيدم ز عشق
درد عشق از تندرستي خوشترست

نيكبخت آن سر كه سامانيش نيست
زان نمي‌بيند كه انسانيش نيست
گفت معزولست و فرمانيش نيست
گرچه بيش از صبر درمانيش نيست

باري حضرت گيسودراز غزلي ديگر از سعدي به مطلع زير را خواند:

نرفت تا تو برفتي، خيالت از نظرم

برفت در همه عالم ز بيدلي خبرم[27]

حضرت گيسودراز بعضي از ابيات اين غزل را تجزيه و تحليل نمود و حتّي براي مفهوم بهتري در بعضي ابيات لغاتِ ديگري را پيشنهاد كرد. در اينجا بايد توجّه داشت كه عرفاي هندي در مجالس خود به بيان، توضيح و تشريح ابياتِ متعدّدي از شعراي ايراني مي‌پرداختند. اين توضيحات مهمّ هستند و اهميت آنها بدين خاطر است كه توضيح دهندگان آنها خود نيز صوفي بودند و لذا از نظر مقام عرفاني در درجه‌اي قرار داشتند كه قادر به درك و فهم معني و احساس حقيقي و پنهان اين اشعار بودند.

گيسودراز هم بعضي از ابياتِ اين غزل را تجزيه و تحليل نمود و حتّي براي مفهوم بهتر در بعضي ابيات لغاتِ ديگري را پيشنهاد كرد. مثلاً گفت در مصرع دوّم اين مطلع يعني:

برفت در همه عالم ز بيدلي خبرم

اگر به جاي «در»، «از» بكار مي‌رفت، بهتر مي‌بود. يعني مصرع بايد چنين باشد:

برفت از همه عالم ز بيدلي خبرم

حالا مفهوم اين مصرع اين است كه سراسر عالم از بيدلي من بي‌خبر است و اگر مصرع همان طور باشد كه سعدي ساخته است، معني آن اين است كه من در همه عالم براي بي‌دلي معروف هستم. چون ايشان بيت زير همين غزل را خواندند، از آن ستايش كردند و گفتند كه اين بيت در نهايت بليغ است:

اگر مرا تو ببيني ز هجر نشناسي

كه هرچه درنظر آيد ازان ضعيف‌ترم[28]

و اين مقطع غزل را با ذوق خاصّي تا به دير زمزمه كردند:

مرا مگوي كه سعدي چرا پريشاني

خيال روي تو هر روز مي‌كند بترم[29]

سپس گيسودراز بيت زير از همين غزل را خواند:

نشانِ پيكر خوبت كه مي‌تواند گفت

كه در تأمّل آن خيره مي‌شود بصرم[30]

دربارة دوّمين مصرع اين بيت نظر جالب توجّه را ارائه داد. گفت كه تأمّل صفت دل است و تاريك شدنِ نظر با اين علاقه‌اي ندارد. اگر لغتي بكار مي‌رفت كه با بصارت نظر مناسبتي مي‌داشت، آن هنگام تاريك شدنِ نظر مناسب مي‌بود[31].

امير خورد كرماني در ضمن بحثي دربارة «مشغولي ظاهر و باطن و مراقبه و ذكر خفي» هم حكايتي مختصر از گلستانِ سعدي را آورده است. خواجه نظام‌الدّين اوليا در اين باره توضيح دادند كه طايفه‌اي كه ظاهر ايشان آراسته باشد و باطن خراب، آن متعبدانند كه طاعت بسيار كنند و دل ايشان مشغول دنيا باشد و